.........
از اولین روزهای ورودم به جلسات شعر ٬ یادم می آید که طنز ٬ همیشه یکی از پر مخاطب ترین ِ ژانرهای شعری ، در جوامع ادبی بوده و معمولا طنز پردازها ٬ از محبوبیتی خاص برخوردار بوده اند .البته نظریه پردازان زیادی در باب چگونگی و حتی چرایی ایجاد طنز ٬ در شرق و غرب نظریاتی داده اند.
ابوعلی سینا ٬ شگفتی را عامل ایجاد طنز می داند . این نظریه چندان دور از نظریه امانوئل کانت نیست که می گوید : خنده ٬ ماحصل انتظاری ست که ناگهان به هیچ ختم می شود ، چرا که انتظار ِ منجر به هیچ ، باعث شگفتی است .
به هر حال نظرات زیادی در این باب وجود دارد اما ، شاید بنا به یک تعریفِ ساده بتوان گفت ((طنز : یعنی بر شمردن عیب و نقص از رویِ غرض ِ اجتماعی و آن صورت تکامل یافته ی هجو است ))
از این تعریف ناچیز که بگذریم ، به یک تفاوت اساسی بین طنز و هجو بر می خوریم که برای پرداختن به آن ، ابتدا باید به یک تعریف مشخص از هجو رجوع کنیم : (( هجو : یعنی بر شمردن عیب و نقص از روی غرض ِ شخصی و آن ضد مدح است))
نتیجه اینکه در طنز سخن از (( غرض اجتماعی )) در میان است ، و کاربرد آن : بررسی ِ مشکلات ِ عمومی ِ اعضای ِ جامعه است . اما هجو ،محدود می شود به یک (( غرض شخصی )) و هیچ کاربردی ندارد ، الا لطمه زدن به اعتبار و شخصیت ِ اجتماعی ِ یک فرد ِ خاص .
مقصود از آنچه تا به اینجا گفته شد ، ایجاد پیش زمینه ای مناسب بود ، برای پیگیری ادامه مطلب...
یک شتر ... یک قطار ... یک گاری ...
شاعری در اتاق انباری
شاعری خوش قیافه و محجوب
بی ریا ! مثل زیـــر شـــلـــــواری
شاعری گل ، ولی کمی بد قول
ظاهراً با کمی بدهکاری
عاشق ذکر و روزه و مسجد
عاشق سفره های افطاری
عاشق جشنواره و سکه
عاشق شعرهای درباری
شعرهای سفارشی... نقدی!
شعرهای جدید ِ تکراری
شعرهایی که جا نمی گیرد
توی قوطی ی ِ هیچ عطاری
....
شعرهای ِ غروب ِ ترمینال
بندرعباس و مشهد و ساری
با بلیتی به مقصد هر جا ـــ
ـــ که به پا می شود سمیناری ...
الغرض ! این رفیق ما می گفت :
من هم از روی فقر و ناچاری
مخلص ِ جشنواره ها هستم
مخلص ِ دوستان بازاری
می نویسم به نیّت سکه
مثل عبدالحسین انصاری
مثل او که ... که باز بیرون است !
[حتماً از کنگره خبر داری !!!]ـــ
ـــ : صندلی های خلوت سالن
پشت در، شاعران سیگاری
شاعران ِ مقدس ِ ریشی
البته ...! ریش های ِ ستاری
من هم از این به بعد مــی ریــشــم
توی این ریش های اجباری
به جناب رییس می گویم :
چه سری ! چه دُمی !! جه منقاری !!!
لابد او هم به بنده می گوید :
چه جوان ِ گلی ! چه رفتاری !
........
بعد هم می روم سراغ شعر
لای دیوان سعدی و ... آری
سعدی از توی شعر می گوید :
اصغر از کنگره خبر داری !!!؟؟؟
(( دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری ... ))
اصغر معصومی
حکایت ـــ
کژدمی زهر مضرّت در نیش و تیر خباثت در کیش ، عزیمت سفر کرد، به لب آب پهناور رسید ، خشک فرو ماند ، نه پای گذشتن و نه یارای باز گشتن . سنگ پشتی آن معنی را از وی مشاهده کرد ، بر وی ترحّم نمود ، بر پشت خودش سوار ساخت خود را در آب انداخت ، و شنا کنان روی به جانب دیگر نهاد . در آن اثنا آوازی به گوشش رسید که کژدم چیزی بر پشت وی می زند. سوال کرد این چه آواز است؟ جواب داد که این آواز نیش من است که بر پشت تو می زنم ، هر چند می دانم که بر آن کارگر نمی آید اما خاصیت خود را نمی توانم گذاشت. سنگ پشت با خود گفت که هیچ به از آن نیست که این بد سرشت را از این خوی زشت برهانم و نیکو سرشتان را از آسیب وی ایمن گردانم. به آب فرو رفت ، وی را موج در ربود و به جایی برد که گویا هرگز نبود .
بهارستان جامی
دیده ای end بدبياري را
كَل كَل زاغ با قناري را
ديده اي صوت عَرعَري ببرد
عِرض آواز افتخاري را
يا ژياني لكنته چپ بكند
بي جهت زانتا سواري را
آه اصغر! تو شعر مي نامي
جان من اين خرابكاري را؟
رسته از بند سكّه اي امّا
در هوا مي زني هزاري را
‹خسته ام از تمام كنگره ها›
بس كن اين جمله ي شعاري را!
بد رقم شعر آخرت مي داد
بوي اشعار سبزواري را
شعر يك چيز ذاتي تخس است
ول كن اين چيز زهر ماري را
تا كجا مي بري عزيز دلم
اين همه شعر و شرمساري را
جان اصغر دوباره خر نشوي
ول كني شغل جوشكاري راچه کنم که خدا به جای قلم
به شما داده بیل و گاری را
به شماها یبوست افکار
به من ساده طبع جاری را
گرچه بیهوده برده ای بالا
فقط آمار سرشماری را
باز شرمنده ام که رنجاندم
شاعری لوس و ته تغاری راعبدالحسین انصاری
درباره ی دوست
باور ما درباره ی دیگران فاش می کند که کجا دوست داریم به خود باور داشته باشیم . شوق ما به یک دوست فاش کننده ی ماست .آن که دوست را خواهان است ٬ باید در راهش جنگ کردن را نیز بخواهد . و برای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .
بهترین دشمن را در دوست می باید داشت . آنگاه که با او به ستیز برمی خیزی دل ات می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .
دوست می باید در پی بردن و دم فرو بستن استاد باشد : همه چیز را به چشم نباید دید .
آیا دوستت را هوای پاک و خلوت و نان و دارو هستی ؟ ای بسا کس که زنجیر خویش نتواند گسست ٬ اما بند ِ گسل ِ دوست ِ خویش تواند بود .
آه از مسکینی ِ شما مردان و تنگ چشمی ِ روان تان !چندان که شما دوست تان را می دهید ٬ من دشمن ام را می دهم و مسکین تر نمی شوم .
رفاقت هست ٬ ای کاش دوستی نیز باشد !
چنین گفت زرتشت .
صدای سگ ... صدای خر ... [ تمرکز ! ]
صدای گرگ و میش و برّه و بز
صدای عَرعَر و ... [ چَه چَه گذاری ]
صدا برداری از یک ــ خرقناری ــ
صدای تو ! تویی که کدخدایی !!!
تو ای عبدالحسین ِ روستایی
تو ای عبدالحسین ِ « انـ...» که در وزن
نشد «...ـصاری » ی ِ تو جا .
وااای بر وزن!
....
از آن روزی که پای پمپ ِ بنزین
کشیده شد به نورآباد ِ لاتین ــ
ــ بُریدی از دِه و از اسب و گاری
دل ات خوش شد به « لاندیور » سواری
سپس با اخم و تَخم و فیس و وسواس
سفر کردی به شهر بندرعباس
....
تو بندر را به زورآباد کردی
چه توهینی به نورآباد کردی
به من گفتی که مرد ِ بیستونی !
تو مرد ِ بیستونی ؟ بچه...قرتی!
به من گفتی که اشعارم شعاری ست
شبیه شعرهای سبزه واری ست
همین شعر ِ به قول ِ تو : ( شعاری )
پر است از بیت های انفجاری
تو که در خانه داری ماهواره
چرا رفتی سراغ جشنواره
اگر شعرت نمی شد بی سر و ته
نمی شد نمره ات : ( 18ــ )
کمی در شعر ، دست انداز بد نیست
مرام ِ بچه ی شیراز بد نیست
تو را من دوست دارم ، می پرستم
نترس از اینکه افتادی به دستم
تو بد بودی ... ( تو را من خوب کردم
)
بدی های تو را سرکوب کردم
چرا باید برنجد اصغر از تو
تو بد کردی به من ، من بدتر از تو
( بیا تا قدر همدیگر بدانیم
سگی بگذار! ما هم مردمانیم!!! )
ولی بگذار این را در پرانتز:
تو اول ! رد شدی از خط قرمز
اگر پای تو از خط رد نمی شد
چنین امروز حال ات بد نمی شد
نگو : من یک لر ِ گردن کلفتم .
که خیلی حرف ها را هم نگفتم ــ
ــ که آن ها هم به قول ِ شیخ سعدی
بماند از برای شعر بعدی
نکن کاری که روی هم بشاشیم
بیا با هم همیشه دوست باشیم
اصغر معصومی
